در حوزه‌ی گالری‌داری ایران آثار فکر کردن به شرایط بحرانی را نمی‌بینم

ما همیشه داریم به سمت بدتر شدن پیش می‌رویم
نوامبر 2, 2020
موضوع همیشگی رسیدن به آگاهی است
ژانویه 30, 2021
مصاحبه‌ی غزاله بداقی با کریم نصر
پرونده‌ی هنرمند در بحران

غزاله بداقی: شما در پروسه‌ی فعالیت هنری خود، دوره‌ای را به یاد می‌آورید که یک بحران شخصی روند زندگیتان را تغییر یا تحت تاثیر قرار داده باشد؟

کریم نصر: به هر حال ما هنرمندانی هستیم که بعد از انقلاب فعالیت خود را آغاز کردیم و می‌شود گفت تمام این دوران بحران بوده است. اما احتمالا منظور شما بحران‌های خیلی حاد است، از این مورد هم زیاد تجربه کرده‌ام، اما شاید به خاطر نوع برنامه‌ریزی که برای زندگی خودم دارم توانسته‌ام هر بار از پس آن بربیایم. با این حال مثلا دوره‌هایی بوده که مجبور بودیم تصویرسازی کنیم و فعالیت‌های مربوط به نقاشی در چنین زمان‌هایی کاملا خاموش می‌شد. یا مثلا ده دوازده سالی بود که تا حدود سال 68 اصلا گالری برای نمایش آثار وجود نداشت و اکثر هنرمندانی که تازه شروع به کار کرده بودند، مجبور بودند از راه‌های جنبی پول دربیاورند. من و چند تن از دوستان هم – که حالا شناخته شده هستند- مثلا بنی‌اسدی، وکیلی و … به سمت تصویرسازی رفتیم. اما بالاخره گالری‌ها باز شدند و ما دوباره به سمت رشته مورد علاقه‌مان که نقاشی بود تغییر مسیر دادیم. بحران دیگر شاید در سال 74 اتفاق افتاد که به خاطر تحریم‌ها نشر کاملا تعطیل شد و بالاخره از پس آن دوران هم برآمدیم. شاید دورترین کاری که در رابطه با حرفه‌ی خودم کردم در همین اواسط دهه‌ی هفتاد بود که مدیر امور هنری روزنامه آفتابگردان شدم که آن زمان از طرف روزنامه همشهری برای نوجوانان چاپ می‌شد، منتهی بیشتر از شش ماه آنجا دوام نیاوردم و به سمت کارهای خودم رفتم و در آتلیه‌ی خودم به تدریس ادامه دادم.

غ.ب: در گفت‌وگو با بسیاری از هنرمندان، این را می‌شنویم که در سال‌های ابتدایی پس از انقلاب، موضوعاتی که خلق می‌کردند هم به فراخور اتفاقات روز جامعه دستخوش تغییر شده بود، حتی شاگردهای الخاص در دانشگاه. نه صرفا ری‌اکشن ایدئولوژیک، بلکه واکنشی به اتفاقات روز. برای شما چطور بوده؟

ک.ن: نه. زمانی که انقلاب شد من خارج از کشور به تحصیل در رشته‌ی معماری مشغول بودم و بعد به ایران آمدم و در دانشگاه نقاشی خواندم. آن موقع حرفه‌ای نبودم و دانشجو بودم، با این حال آن زمان هم تصویرگری می‌کردم و از این طریق درآمد داشتم، اما حرفه‌ای نبودم. با همه‌ی این‌ها من از ابتدا به نقاشی فیگوراتیو علاقه داشتم و از کسانی بودم که فکر می‌کردم دوران نقاشی آبستره تمام شده است. با آنکه مطالعاتم خیلی عمیق نبود و یک دانشجوی سال اول/ دوم بودم، اما وقتی به موزه‌ها می‌رفتم و آثار را می‌دیدم متوجه می‌شدم که به فیگور گرایش دارم. راستش من همیشه کار اجتماعی کرده‌ام، به پرتره‌های من هم که نگاه کنید بارقه‌هایی از جنس نگاه اجتماعی در آن می‌بینید اما به طرف کار سیاسی نرفتم در آن دوران و این دو مورد را از هم همیشه تفکیک کرده‌ام. به هیچ وجه کار ایدئولوژیک نکرده‌ام.

غ.ب: نه صرفا کار تمام ایدئولوژیک. می‌شنویم که حتی بعضی از هنرمندان دانشگاهی آن زمان هم در دوره‌هایی به سمت مطالعه یا تاثیر گرفتن از نقاشان مکزیک یا دیگر جنبش‌ها رفته‌اند.

ک.ن: من هیچ وقت به این سمت و سوها نرفته‌ام. از همان اول متوجه بودم که این کار را نخواهم کرد، البته هیچ اشکالی نمی‌بینم اگر کسی کار ایدئولوژیک بکند؛ از هر نوعش، از پیشروترین تا عقب‌افتاده‌ترینش می‌تواند انتخاب یک نقاش باشد، اگر قبل از شروع این کنش، تصویر را درک کرده باشد. مشکل اینجاست که اکثر افرادی که کارهای ایدئولوژیک می‌کنند، اصلا تصویر را درک نمی‌کنند و خروجی‌هایی تحویل می‌دهند که بیشتر به صحنه‌های سینمایی شبیه است و مسئله‌ی تصویر حل نشده، تنها از استقرار نوعی نظام سیاسی مدنظر صحبت می‌کنند. اما اگر کسی مثل ریورا کار کند هیچ مشکلی ندارد؛ چون ریورا اهمیت بیان تصویری را در ابتدا درک کرده و بعد دست به نقاشی کردن زده است. این مسئله عمومیت دارد؛ شاید کسی بیاید و مدعی شود که آبستره کار می‌کند اما با دیدن نقاشی‌هایش متوجه شویم هیچ درکی از نقاشی آبستره ندارد و این به همان اندازه بد است. مثلا یک نفر یک تابلوی نقاشی پیش ما گذاشته بود که هیچ ربطی به نقاشی نداشت، تنها چون روی بوم اتفاق افتاده بود به آن نقاشی می‌گفتیم. مشخص بود که نه درکی از تصویر، رنگ و طراحی وجود دارد و نه قدرت تشخیصی در این میان هست. معتقد بود که یک اثر آبستره خلق کرده و در عین حال، در تابلو می‌توانیم چند تکه چوب را ببینیم! خب اینجا معلوم می‌شود که فرد درک درستی از چیزی که می‌گوید ندارد. وگرنه نقاشی آبسترکت یعنی تو از اشیای قابل رویت صرف نظر کنی. می‌خواهم بگویم چه کسی که کار ایدتولوژیک می‌کند، چه کسی که کار اجتماعی می‌کند و چه کسی که کار آبستره می‌کند، هر کدام وقتی مسئله‌ی روابط بصری برایشان حل نشده باشد، دچار مشکل خواهند شد و فاقد ارزش هستند، برعکس این هم صادق است، هیچ کدام به صرف گرایششان امتیازی ندارند، گرایش تنها انگیزه‌ای برای شروع کار است که اصلا به بیننده ارتباطی ندارد.

غ.ب: درباره‌ی آثارتان، گفتید خود را هنرمندی می‌دانید که آثار اجتماعی خلق می‌کند. تاثیر اجتماع را در پروسه‌ی نقاشی کردن پطور می‌بینید و اصلا چطور برایتان اتفاق می‌افتد؟ با اینکه هر کدام از ما تجربه‌ی زیسته‌ای داریم اما عده‌ای از هنرمندان معتقد هستند در نهایت همه چیز در ذهنشان شکل می‌گیرد و عده‌ای دیگر خود را پیوسته متصل به تحولات جامعه و بیرون می‌دانند.

نصر: بحث‌ها در این زمینه زیاد است، اما فکر می‌کنم اکثر دوستانی که این صحبت‌ها را می‌کنند اصلا راجع به پیوستگی ذهن و تاریخ فکر نکرده‌اند. تو هر چقدر هم بخواهی از تاریخ فرار کنی، به شکلی ناگریز به تاریخ وارد شدی و این ذهنت را می‌سازد. حتی وقتی از آن می‌گریزی هم تاریخ در آن لحاظ می‌شود، پس هیچ‌کس نمی‌تواند از موجودیت خودش فرار کند؛ حالا این موجودیت یک نفر را به سمت کار اجتماعی می‌کشاند و دیگری را به سمت کار انتزاعی. هر دو هم البته محصول یک تاریخ ثابت هستند. مثلا کار کاندینسکی محصول تاریخ جنگ جهانی است و بریدگی و نفرت او از اشیای تولید شده توسط جهان پیرامون. هر چند از نظر من هنوز اشیا در کارهایش دیده می‌شود. می‌خواهم بگویم کاندینسی هم انگار در حال فرار از تاریخ بوده است، با این حال همین تاریخ مسیری را برای ما تعیین می‌کند که ما نمی‌توانیم خودمان را از آن مسیر بیرون بندازیم، یا در جهتش و یا خلاف جهت شنا می‌کنیم اما همچنان در همان مسیر هستیم. ذهن ما در جغرافیایی خاص تعیین شده و هیچ‌کس از آن گریزی ندارد، پس همه دارند تاریخی کار می‌کنند، حتی اگر ندانند. اکثر نقاشان فکر می‌کنند دارند خلاف جهت کار می‌کنند اما نمی‌دانند که خلاف جهت هم در دل تاریخ است. البته این فرار به طور قطعی در جهت منفی نیست اما اعتقاد من این است که راه گریزی از این مسیر نیست.

غ.ب: رابطه‌ی شما با گالری‌دارها و مجموعه‌دارها چطور است؟ و فکر می‌کنید در شرایطی مثل بحران کنونی اصلا نقشی باید داشته باشند یا دارند؟

گ.ن: من فکر می‌کنم این نقش هیچ وقت تعریف نشده بود، حالا که به بحران خوردیم برای شما سوال شده وگرنه برای گالری‌دارها- تا جایی که من می‌دانم- هیچ وقت مسئله نبوده است. تا پیش از این اتفاق نیفتاده بود که گالری‌داران بنشینند و با خودشان بگویند اگر بحرانی پیش آمد ما چه کاری می‌توانیم بکنیم. تا جایی که من با این روابط آشنا هستم الان هم فعالیت خاصی انجام نشده است. دوستان اطراف من هیچ کدام در این زمینه چیزی به من نگفته‌اند. شاید الان مثلا فقط یک گالری باشد که از هنرمندان جوان دعوت کرده تا کارهایشان را ارائه کنند و فضایی برایشان در نظر گرفته، احتمالا قدم خیری در این زمینه است اما نمی‌دانم به چه نتیجه‌ای می‌رسد. آن گالری‌دار هم، پرسابقه نیست و درباره‌ی موفقیت کاری که شروع کرده نمی‌توانم چیزی بگویم. اما از نظر من بحران در فعالیت گالری‌داری یا مجموعه‌داری تعریف نشده، اگر جایی تعریف شده به خاطر روابط نزدیکی است که یک مجموعه‌دار با آن نقاش دارد. البته این‌ها را حدس می‌زنم. من در حوزه‌ی گالری‌داری ایران آثار فکر کردن به شرایط بحرانی را نمی‌بینم.

غ.ب: در جاهای دیگر می‌شود دید؟

ک.ن: می‌شود تصور کرد جامعه‌ای که سامان دارد به این جنبه هم فکر می‌کند. مثلا در جامعه‌ای که حاکمیت به معیشت افراد فکر می‌کند و برایش مهم است که کار نباید در جایی لنگ بزند، ممکن است اوضاع بهتر باشد. نمی‌دانم که جایی چنین ساز و کاری هست یا نه، اما فرض محال نیست. البته که بحرانی که در آن هستیم غیرمنتظره بود و دست همه‌ی آدم‌های عادی را خالی کرده، با این حال فکر می‌کنم امکانش هست که در جامعه‌ای سامان‌یافته، به این فکر کنند که هنرمندان هم بخشی از جامعه هستند. مضاف بر اینکه جوامعی وجود دارند که به هنرمندان تفاخر می‌کنند و هنر را بخش مهمی از جامعه می‌دانند چون متوجه این هستند که هنر چه کاری انجام می‌دهد. منظورم از هنر، هنرهای کم سر و صدا است مانند گرافیک، تئاتر و نقاشی نه هنری مثل سینما که اتفاقا ابزار خوبی برای تبلیغات و بهره‌برداری‌های خاص است.

غ.ب: می‌توانم بپرسم میانه‌تان با انجمن‌ها چطور است؟ عضو هستید؟

ک.ن: بله عضو هستم، البته فعالیت خاصی نمی‌کنم اما آن اوایل بیشتر بهشان سر می‌زدم. این مدت که اصلا در حدود دو سالی می‌شود که ایران نبودم و رفت و آمد داشتم. اگر از من کارهایی مثل داوری یا سخنرانی بخواهند انجام می‌دهم، ولی به هیچ وجه اینکه عضو ثابت محافل موجود در انجمن‌ها بشوم، نه. اینطور نبوده است. یک زمان اساتید گرافیک مثل ممیز، شیوا و … از من خواستند در انجمن طراحان گرافیک مسئولیتی به عهده بگیرم، من هم رفتم اما در مدت کوتاهی متوجه شدم که اصلا کار من نیست و دارم تحلیل می‌روم. همین شد که آن‌جا را ترک کردم.

غ.ب: از شروع پاندمی تا به حال اوضاع کار برای شما چطور بوده؟ این روزها کار می‌کنید؟

ک.ن: بله، سرعت کارم افت که نکرده هیچ، تشدید هم شده. چون اصلا نوع کارم واکنش به رویدادهاست، بیشتر از پیش هم کار کرده‌ام و می‌توانم بگویم ده‌ها کار را در این مدت به اتمام رسانده‌ام. دو کار در همین زمینه‌ هم کار کرده‌ام که شاید در آثار مشهود نباشند، اما زمینه‌ای که بحران برایم ایجاد کرد انگیزه‌ی شروع آن‌ها بود. شاید شش هفت کار بزرگ کشیده‌ام در این مدت. می‌خواهم بگویم من می‌توانم به هر رویدادی واکنش نشان بدهم و به واسطه‌ی آن کار خلق کنم، چه موافق آن باشم و چه مخالف.