لذتی که در فرافکنی است در قبول مسئولیت نیست

تمام زندگیم در بحران بوده است
سپتامبر 20, 2020
ما نقاشان هیچ‌وقت حمایت نمی‌شویم
سپتامبر 27, 2020
گفت‌وگوی نوید جهانبخش با هومن مرتضوی
پرونده‌ی هنرمند در بحران

نوید جهانبخش: دربارهی نامهی انجمن گالریداران در بحران فعلی چه فکر میکنید؟ به عنوان یک هنرمند در موقعیت فعلی چه انتظاری از گالریها دارید؟

هومن مرتضوی: قبل از هر چیز نباید فراموش کرد که گالری‌ها در همه جای دنیا یک بنگاه اقتصادی هستند و جنس تعهدات و اولویت‌هایشان با توقعات جماعت آرتیست هم‌خوانی مستقیم ندارد. وظیفه هر واحد صنفی هم فعالیت برای کسب درآمد و رشد و توسعه خودشان است. از نظر من فروشندگان آثار هنری ایران هم دارند فعالیت صنفی خودشان را می‌کنند. هنرمند این وسط چه کاره است؟ هیچی. اصولا گالری‌دار مسئولیتی در برابر هنرمند ندارد و اصلا وظیفه‌اش پذیرفتن چنین مسئولیتی نیست. اگر هم در این میان اتفاقی بیفتد یا از سر رفاقت و هم‌خونی است یا بابت سرمایه‌گذاری برای کسب و کار خودشان. نگاه خشن و نامهربانی است ولی متاسفانه همین است که هست. به خصوص که در ایران چرخه بازار هنر مثلث تولید، عرضه و خرید هنر فقط همین سه ضلع را دارد. سایر عوامل لازمه مثل محقق، منقد، صاحب‌نظر حرفه‌ای، سرمایه گذار فرهنگی، کاشف، مدیر، هنرمند، مشاور، ایجنت و غیره را نداریم و در نتیجه بار توقعات روی دوش فروشنده می افتد که اکثراً نه رغبتی به انجامش دارد، نه توان و سوادش را. گالری‌دار ما بیشتر شبیه نمایشگاه‌دارهای ماشین‌فروش هستند یعنی کارش فروش ماشین است، نه حمایت از بنز یا سایپا. شاید برای همین هنرمند یا کاسه خالی توقعاتش را سمت گالری‌دار دراز می‌کند یا دولت، که گالری‌دار از پس خواسته‌ها بر نمی‌اید و دولت هم خون خودش و دیگران را با این کارها کثیف نکند بهتر است.

در نهایت حمایت از هنرمندی که طلب می‌کند اصلا کار گالری‌دار نیست. مثل رسالت هنرمند نسبت به اجتماع است، هنرمند که عقلش به این چیزها نمی‌رسد، اگر عقلش می‌رسید که هنرمند نبود ( با خنده )، میدانی چه می‌گویم؟ آرتیست یک دیوانه‌ایست که مشکل ارتباط دارد و چون حرفش به کلام در نمی‌اید می‌رود و ابزار دیگری پیدا می‌کند که منظورش را بهتر برساند.

اگر اشتباه نکنم این داستانی از عبید بود که می‌گفت یک سپاهی در جنگ شکست خورده بودند و پیش حاکم برگشتند، وقتی حاکم پرسد چرا شکست خوردید فرمانده شکست خورده می‌گوید هزار و صد دلیل داشت، حاکم می‌پرسد اولی را بگو، جواب می‌گیرد که مهمات نداشتیم، حاکم هم می‌گوید بقیه را نمی‌خواهد بگویی ( با خنده ). اصل ماجرا همین است، ما در چرخه‌ای کار و زندگی می‌کنیم که در اصل یک چیز اضافه حساب می‌شویم. کاربرد اجتماعی و جایگاه این سمسار دوره‌گردها الان برای یک شهروند و انسان عادی از یک آرتیست خیلی مهم‌تر است. آرت یک چیز ژیگولی برای طبقه‌ی متوسط  و دیپلم به بالا است یا برای آن‌هایی که آنقدر پول دارند که نمی‌دانند کجا بریزند ( با خنده ) یا یک جور پولشویی محترمانه است. حالا نمی‌دانم اگر بخواهیم دلایل فقر بازار هنر ایران را پیدا کنیم باید از کجا شروع کرد.

آرتیست مستقل و درست و حسابی همیشه و از روز اول دست‌تنها بوده و خواهد ماند. این جزو تعاریف آرتیست مستقل بودن است.  یک موجود تک سلولی هستی که به دلیل اینکه کار دیگری نمی‌توانی انجام دهی پناه می‌بری به یک ابزار و زبانی که یک چیزی را که نمی‌توانی با جمله‌سازی منتقلش کنی را ابراز کنی و بیرون بریزی. حالا این وسط یک دفعه کسانی هم پیدا می‌شوند که می‌خواهند نتیجه تقلا و دست‌وپا زدنت را بخرند یا بفروشند. اما آخر کار، هنرمند موجودی فرادا است که مخاطب بیرونی واقعی ندارد، شاید به جز یکی دو نفر که خیلی به او نزدیک هستند و می‌دانند چه مرگش است ( با خنده ). در آخر نه مخاطب جدی، نه بازار جدی و نه هیچ کدام از این جنگولک بازی‌های عمومی نقشی در زندگی یک هنرمند واقعی بازی نمی‌کند.

شاید هم بابت همین طرز فکر باشد که  تقریبا هیچوقت نشده است که من درآمدی منظم و درست و حسابی از کار آرتیستیکم داشته باشم، آن هم به هزار و صد دلیل. اولیش این است که از روز اول و قبل از اینکه مثلا هنرمند باشم کار کامرشیال می‌کردم، تصویرسازی، کاریکاتور و… که از یازده سالگی انجام داده‌ام. کار گرافیک سر و ته‌اش و میزان درگیری و درآمدش معلوم است، مثلا اگر جلد یک مجله را زده باشید نهایتا تا ماه دیگر که یک جلد دیگر می‌خواهد سفارش جدید بدهد پولش را با شما حساب می‌کند. درست است که از نظر غذایی شاید ارزشی بیشتر از پودر ماهی نداشته باشد – و هرگز به شما یک نهنگ ندهند – اما به هر حال اجاره دادن دارایی‌هایت خرج و دخلت را راه می‌اندازد. از مزایای تفکیک شغل و حرفه یکی آن که حرمت کارت را نگه می‌داری و هر چیزی را نمی‌کشی که به دیوار گالری آویزن کنند تا فروش برود و خرجت را در بیاوری.  من همیشه مثال قدیمی‌ها درباره‌ی فاحشه‌ها را تکرار می‌کنم؛ که پدرش را در می‌آورند، کتکش می‌زنند و در آخر آن پولی هم که قرار است به او بدهند را به صورتش می‌کوبند، اما کسی را نمی‌بوسد، لبش را برای عشقش نگه می‌دارد ( با خنده ) میدانی چه می‌گویم؟ عشق ما هم همین آرت است. این کاری که خودم برای خودم می‌کنم. بابتش معامله نمی‌کنم، باج نمی‌دهم و مال خودم است  تا به حال به کسی هم اجازه‌ی ورود نداده‌ام فعلا ( با خنده ) برای اینکه بعدش دیگر هیچ چیز ندارم. نه آن که مخالف وارد بازار شدن و بده‌بستان‌های بازار هنر داشته باشم… بلکه بیشتر به این خاطر که خواستگار درست‌و‌حسابی سراغم نیامده.

ن.ج: تا به حال زمانی هم بوده است که به دلیل عوامل بیرونی یا شخصی این روند تولید کارتان متوقف هم شده باشد؟

ه.م: دائم در حال سکته است ( با خنده ). این که بحث بحران فعلی را مطرح می‌کنی، مثلا  فکر می‌کنی در سال‌های جنگ اوضاع خیلی فرق می‌کرد؟  یا دهه هفتاد، یا هشتاد. میزان و شدت ناامنی حرفه‌ای فرق چندانی با امروز نداشت. تنها نکته این بود که تجربه‌ی ما کم بود و فکر می‌کردیم ” اووو چه خبر شده است” و دنیا دارد به هم میریزد. اون موقع هم دنیا به هم نریخت، الان هم نمی‌ریزد. فرقش اینجا است که حالا می‌دانیم داریم شبیه سوریه و لیبی و… می‌شویم و چه‌بسا اوضاع از این بدتر نشود و بالاخره بعد از پایان شب سیاه روزنه امیدی هم باز شود. فعلا که فقط ظرفیت تحمل خفت و بدبختیمان بیشتر می‌شود.

البته ببین من تولید خروجیم قطع و وصل دارد اما دلایل آن معمولا بیرونی نیست، اگر هم درش وقفه‌ای پیش می‌آید – حداقل از دید خودم – وقتی‌ست که دارم داده‌های بیرونی را جذب و هضم می‌کنم… یعنی وقفه هست… ولی بخشی از پروسه کارم به حساب می‌اید.

ن.ج: تا به حال گالریدار یا مجموعهدار خصوصیای بوده است که تاثیری روی شرایط زندگیتان در روزهای سخت و بحرانی داشته باشد؟

ه.م: یک نفر. لی لی گلستان. آن موقع که داشت گالریش را راه می‌انداخت . در شهر دوره افتاده بود و به خانه‌ی آرتیست‌ها می‌رفت. هنوز هم ندیده‌ام کسی چنین کاری کند، یعنی این‌هایی که این همه ادعای کار حرفه‌ای دارند هرگز ندیده‌ام خبر داشته باشند در شهر چه می‌گذرد . لی لی آن وقتی به خانه‌ی ما – که تازه هم ازدواج کرده بودم – آمد که حتی مبل هم نداشتیم. آمد و وسط موکت خانه‌مان نشست و خودش را معرفی کرد و خواست کارها را ببیند. تا جایی که دیگر در سالن خانه کارهایم جا نگرفت برایش چیدم و او هم گالری را برای یکی‌دو نمایشگاه‌های انفرادی اولم در اختیار گذاشت و تمام تلاشش را هم در طول مدت نمایش می‌کرد.

اما توقع و نیاز آن موقع و امروزم همیشه این بوده که خارج از مدت نمایشگاه کسی به عنوان ایجنت و نماینده کار کند بلکه من بتوانم به کار و تخصص خودم برسم ولی حقیقتش تا به حال چنین بده‌بستانی برایم شکل نگرفته.

همین داستان با بقیه هم بوده. می‌خواهم بگویم مشکل آرتیست نبود سیستمی است که برمبنای کار و توانایی‌هایش چیده شده باشد تا بتواند متمرکز بماند. من کسی را لازم دارم که شش ماه بعد از نمایشگاه یقه‌ام را بچسبد و کارهای جدیدم را طلب کند وگرنه سالی ده روز سالن اجاره کردن که کاری ندارد. چند روز بعد عروسی که به خودت رسیده‌ای و ماتیک زده‌ای و تازه از آرایشگاه آمده‌ای داماد روی سرش می‌گذاردت چون قابل ارائه هستی اما موضوع اصلی بعدش است که سیبیل‌هایت بیرون میزند و شکلت از آن شسته رفتگی خارج می‌شود. آن وقت چه؟ شش ماه بعد از نمایشگاهت قرار است چه خاکی بر سرت بریزی؟ مطمئنن بخش زیادی از چیزهایی هم که من می‌گویم عوارض خلقیات شخصی‌ست و همه از این نوع گیر و گره‌ها ندارند. آرتیست‌های زیادی وجود دارند که در طول سال با گالری‌های‌شان کار می‌کنند و هر دو طرف هم کاملا خوشحال هستند، کارشان به این طرف و آن طرف دنیا می‌رود به خاطر اینکه شیمی‌شان با عوامل بازارشان کار می‌کند. وقتی که شیمی نفر به نفر درست کار می‌کند می‌توانند یک خروجی مناسب داشته باشند. من چون اخلاقم یک مقدار گه است ( با خنده ) و توقعات مشخص دارم و با آدم‌ها دعوا می‌کنم کارم سخت است. در چند مورد آخر وقتی بحث همکاری با گالری‌دارها پیش آمده علناً گفتم که: اصلاً فرض کنید من ضیغه دائم شما، اما دو تا خواسته دارم. اول آن که یک برنامه‌ی کاری جلوی من بگذارید و دوم این که اجازه ندارید از طرف من تخفیف بدهید. یعنی مجانی بدید بره ولی تخفیف نه! مجبورید از سهم خودتان تخفیف بدهید نه از طرف من که چک‌و‌چانه زدن را در شان خودم و کارم نمی‌دانم… که ظاهراً همین دو شرط ساده هم به ذائقه و ذات بازار جور در نمی‌آید. هیچ‌کس زیر بار چنین درخواستی‌هایی نمی‌رود ( یا حداقل تا به حال با من نرفته‌اند ). دلیل اولش فکر کنم اصلا مطرح کردن چنین درخواستی است و دلیل دوم شخص خودم که دیگر سن خر پیره را دارم ( با خنده ) و سی چهل سال است که در این کار هستم شاید فکر می‌کنند که برای مشارکت حرفه‌ای دردسر باشم. شاید هم فقط کار امشبشان گیر است و حال و حوصله صیغه دائم ندارند.

ن.ج: چون احتمالا بعدش هم میتوانید وعدهها را طلب کنید و انتظار داشته باشید.

ه.م: آره دیگه، دقیقا. کسی که یک چیز مشخصی را از شما می‌خواهد یعنی می‌داند که کجای کار است. “بیا خوشبختت کنم، فرش به پایت می‌ریزم و می‌برمت تهرون” چنین کسی را گول نمی‌زند، به‌خصوص اگر طرف بپرسد: قرار است کدوم محله تهرون بریم یعنی هم تهران را می‌شناسد، هم استاندارد و توقعی دارد. طرف خیلی راحت به خودش می‌گوید چرا باید با این طرف باشم، می‌روم با یکی کار می‌کنم که هیچ چیز مشخصی از من نمی‌خواهد و همین که اسم گالری من رویش باشد برایش کافی است..

ناگفته نماند، من نه سالی ایران نبودم – حدود 1995 رفتم و حدود 2004 برگشتم – و در طول این نه سال تمام گالری‌هایی که باید با من رشد می‌کردند، جدای از من کار خودشان را کردند و من هم کار خودم را. یعنی وقتی که من به ایران برگشتم هم بازی و هم نسل گالری‌دار برای خودم پیدا نکردم و هنوز هم پیدا نمی‌کنم و اوضاع هم هر سال بدتر می‌شود. نسل قبلی و نسل بعدی من جا افتاد و من در هیچ کدام جایی نگرفتم.

در این پانزده سال اخیر هم هیچ کدام از همکاری‌های مشترک هم به هیچ نتیجه‌ی دراز مدتی نرسید . یعنی گروه سنی و خونی‌ام با کسی جور در نیامد. آخرش هم رسیدم به اینکه اصلا چرا من باید برم با این بازار کار کنم؟ من هم که درآمدم  به خروجی‌های هنریم وابسته نیست… پس چرا باید خودم را درگیر مارکت و بازار کنم؟ با خیال راحت کارم را می‌کنم و  اگر کارم خوب شد می‌گویم به‌به اگر هم بد شد که هیچ کس نمی‌فهمد، چون معمولا مخاطبش خودم هستم و معدود نزدیکانی که به آتلیه‌ام سر می‌زنند. این همان بخشی است که دوست دارم. اما این روش برخورد نکات بد هم دارد. اینکه بشینم و یک کاری را تمام کنم و کنار بگذارم را فراموش کرده‌ام. اخیراً نیت کرده‌ام یک سری از کارهای نیمه تمام را جمع‌و‌جور کنم ولی چون موتور محرک و تاریخ تحویل و نمایشی در کار نیست، امروز نشد… فردا. فردا نشد، پس‌فردا. حواست نباشد در منجلاب شخصی خودت غرق می‌شوی. وقتی که نباشی در جریان نیستی.

با آن که لذتی که در فرافکنی است در قبول مسئولیت نیست ولی فکر می‌کنم بعد از این که به عنوان هنرمند فرش را از زیرپای گالری‌دار و بازار کشیدیم مجبوریم نگاهی هم به خودمان بیاندازیم. ما به عنوان هنرمندان مستقل هیچ نوع تشکل و نظام حمایتی نداریم. شخصاً یکی دو بار برای راه‌اندازی چنین تشکل‌هایی خیز برداشتم ولی هیچ کدام دوام نیاورد. اول از همه که هیچ کس انتظاری غیر از شکست نداشت و دوم آن که آرتیست جماعت اصولا این‌کاره نیست. تشکل و سازمان را نمی‌فهمد و تمرکزش روی کار‌وبار خودش است. و چرا که نه؟ به نظر من آرتیست باید فقط بنشیند و کارش را کند. بقیه کارها تخصص دیگران است. مثلاً من الان چرا دارم جواب سوال تو را می دهم؟ چه کسی صلاح دیده من دهانم را باز کنم و هر چه دلم می‌خواهد بگویم؟ اصلاً کی گفته من حرف بزنم؟ چرا؟ با کدام هدف؟ نمی‌دانم شده تا به حال کسی به درخواست مصاحبه‌ات نه گفته باشد؟

ن.ج: بله تا به حال شده است.

ه.م: آن‌ها احتمالا آدم‌های جدی‌تری هستند تا من که الان دارم جوابت را می‌دهم ( با خنده ). شرط می‌بندم گالری‌دارها – مثل خیلی‌های دیگر – دفتری دارند که در آن برای همه علامت مثبت و منفی می‌زنند الان این حرف‌های من را که بخوانند می‌گویند که تازه یادم افتاد چرا نباید با این گه سگ کار کنم و نه فقط منفی که یک چوب خط اضافه هم جلوی اسم من می‌گذارند. یک سری یا عقل‌شان می‌رسد که حرف نزنند یا کسی را دارند که به ایشان یادآوری کند حرف زدن عواقب دارد.

بگذریم.

در دنیای ایده‌آل من هنرمند واقعی را این طرف و آن طرف نمی‌بینید چون مشغول کارش است، اگر هم جایی ببینیدش برای این است که از کارگاهش بیرون آمده است تا از پاهایش هم استفاده‌ای کرده باشد. هنرمند واقعی چیزی برای گفتن به من و تو ندارد، چون با همان کاری که انجام می‌دهد قرار است حرفش را بزند. احتمالا شخصیت هنرمند واقعی را به سختی بشود تحمل کرد. برقراری روابط اجتماعی وقت و انرژی اضافه‌ و زیادی از آدم می‌گیرد. مگر اینکه از خود ارتباطات به عنوان یک خوراک برای ایده‌هایت استفاده کنی. در این صورت هم همه مفید نیستند، معاشرینی سودمند هستند که به دغدغه‌ی فعلیت نزدیکتر باشند. آن‌ها می‌توانند خوراک کار فراهم کنند، در غیر این صورت روابط اجتماعی ضرورتی ندارد و انرژی بیش از اندازه‌ای از آدم می‌گیرد. اگر یک چیز نقش مواد اولیه‌ی کار آدم را بازی کند عالی‌ست اما به جز آن، واقعا اضافه و انرژی‌بر است.

من به عنوان یک آرتیست فول تایم – که حداقل خودم چنین صفتی را به خودم می‌دهم – وقت زیادی برای کس دیگری ندارم، اصلا زمانی برای معاشرت غیر هدفمند وجود ندارد. یک کار فول تایم و فردی‌ست که حالا اگر واقعا شانس بیاوری و زندگی و ناموست را برای خوشحالی دیگران به فنا ندهی بدجور برنده شده‌ای. شاید شانس آوردم که تا به حال روابط کاری رایج بازار را تجربه نکرده‌ام، هروقت هم که نزدیک به تجربه کردنش بوده‌ام یا نشده یا خودم زده‌ام زیر میز و بازی را خراب کرده‌ام. یک زمانی من هم هنرمند جوانی بودم که برایم از این جمله‌های تبلیغاتی می‌گفتند که مثلا ” این جوان آینده‌دار است” یا ” حتما از چنین جوان با استعدادی خرید کنید چون بی شک گران می‌شود” اما واقعا این شرایط حوصله‌ام را سر برد و به کلی میدان را ترک کردم و رفتم. امیدوارم درکم از زندگی فول‌تایم آرتیستیک درست باشد، حداقل من از این جا شروع کردم بلکه بعداً مرا هم با آرتیست‌های جدی اشتباه بگیرند.

یک جورهایی فرق سگ ولگرد و سگ خانگی‌ست. سگ خانگی حتی اگر در را هم باز کنید با بی میلی و احتیاط پایش را از خانه بیرون می‌گذارد چون حریمش را داخل خانه می‌داند، اما سگ ولگرد با اینکه ممکن است هرشب برای غذا دم در خانه‌ی شما بیاید، اما کارش ولگردی‌ست. از نظر من کار آرتیست مستقل هم ذاتن گشتن و کشف کردن است؛ وگرنه می‌شوند سگ دست آموز بازار.  من شخصن ترجیح می‌دهم کارهایی به جز هنر انجام دهم و درآمدم از راه‌های دیگری باشد اما بدهکار خواسته‌های کلکسیونر و گالری‌دار و ارشاد و حمایت دولتی و بیننده و… نباشم.

ن.ج: توصیهتان به هنرمند جوانی که در موقعیت فعلی قرار گرفته است چیست؟

ه.م: بهرام دبیری یک حرف درستی زد. یک بار عصبانی بود و داشتیم درباره‌ی هنرمندهای جوانی که مثلا بیست و دو سال‌شان است و تا حالا چهار نمایشگاه سولد آوت گذاشته‌اند حرف می‌زدیم که گفت “آرتیست جوان باید برود لوبیایش را بخورد.” ( با خنده ) و خیلی درست بود، برای اینکه پروسه «جاافتادن» طول می‌کشد. آن طرف دنیا آرتیست زیر سی سال اصلا جدی گرفته نمی‌شود، آرتیست زیر چهل سال هم باهاش کار جدی‌ای نمی‌کنند. این را درباره‌ی آرتیست می‌گویم نه درباره‌ی آدم‌های «موفقی» که کار هنری می‌کنند. آن کسی را نمی‌گویم که موفق است و کارش را روی دست می‌برند ولی و اگر بهش بگویید یک خرگوش بکشد احتمالا خودکار را به چشمش فرو می‌کند. آرتیست موفق و سرشناس شدن الزاماً به معنای آرتیست جاافتاده و استخوان‌دار بودن نیست. برای من موفقیت و استخوان‌دار بودن دو موضوع جداگانه است که معمولا با هم انطباق ندارند. حداقل من بلد نیستم.

هنرمند جوان باید گوشه‌ی خودش را پیدا کند و به عنوان یک ناظر فعال دنیا را ببیند و کار خودش را بکند. یادم می‌آید وقتی که کلاس آیدین می‌رفتیم یک دختری آنجا آمد که خیلی خوشگل بود، بعد از چند وقت دیدیم دیگر به کلاس نمی‌آید. دوباره دیدیمش گفتیم چی شد و کجا رفتی؟ گفت من سبک خودم را پیدا کردم ( با خنده ). اصلا این نوع زندگی چیزی نیست که بخواهی پیدا کنی، آن هم بعد از شش ماه. اصلا هنر فرمول و نتیجه‌ای ندارد که در یک کلاس و دانشگاه یا فروشگاه‌های هنر دنبالش باشید.

چیزی که فرمول دارد موفقیت است. برای اینکه آرتیست موفقی شوید مسیر مشخص است. به تمام افتتاحیه‌ها می‌روید، لباس شال هنرمندی به گردنتان می‌اندازید، اگر مونث هستید ماتیک پررنگ‌تر می‌مالید، هرجا که می‌دانید مجموعه‌داری حاضر است خودتان را می‌رسانید، به هر شکلی خودتان را نشان می‌دهید و سر یکی‌دو سال بالاخره دیده می‌شوید و راهی به بازار موفقیت پیدا می‌کنید و سهم‌تان را از پانزده دقیقه شهرت دریافت می‌کنید، اما هنرمند بهتری نخواهید شد. فقط موفق شده‌اید.

برای رسیدن به موفقیت میان‌بر زیاد است، اما طی طریقی که همان زندگی به عنوان هنرمند است مستلزم لوبیاخوری و خفت و دور بودن از هیاهو و زرق و برق‌های اضافه است. به نظر من هنرمند جوان باید گوشه‌ی خودش را پیدا کند و با سماجت کار خودش را انجام دهد. همین. بقیه‌ داستان هر کس را مرور زمان مشخص می‌کند.